سیاستِ ارعاب؛ پشتپردهی توطئهی اموی
تحلیلِ دقیقِ وقایعِ عاشورا، پرده از حقیقتی سهمگین برمیدارد: شهادتِ سیدالشهدا علیهالسلام، نه حادثهای خودخواسته یا صرفاً ناشی از دعوتِ کوفیان، که «توطئهای اموی» برای حذفِ حقیقت بود. با تأمل در اسنادِ تاریخی و مکاتباتِ آن عصر، بهروشنی هویداست که امام حسین علیهالسلام در خروج از مدینه و مکه، نه بر سرِ اختیار، که در تنگنایِ اضطرار بود.
گواهیِ تاریخ بر فشارِ اموی
وقتی «ابنعباس» در پاسخ به نامهی یزید، پرده از واقعیت برمیدارد، کلامش سندی است مخدوشناپذیر علیه بنیامیه. او بیپروا یزید را مخاطب قرار میدهد که: «شما بودید که حسین علیهالسلام را تحتِ تعقیب قرار دادید تا از حرمِ پیامبر به مکه بگریزد و از آنجا به کرانه عراق رانده شود.» این سخن، «نکتهای دقیق» و «حقیقتی عمیق» را در دلِ خود دارد: بنیامیه با سیاستِ خوف و ارعاب، عرصه را چنان بر امامِ زمان تنگ کرد که خروج از حجاز، نه یک «انتخاب»، که تنها «راهِ گریز» از دستانِ آلوده به خونی بود که در کمینِ جانِ فرزندِ رسول خدا بودند. ابنعباس بهصراحت اعتراف میکند: «خونِ خاندانِ من از شمشیرِ تو میچکد و انتقامِ این بیداد، بر ذمهی تاریخ است.»
### تبدیلِ تهدید به فرصتِ تاریخیبنابراین، برخلافِ انگارههای رایج، این نامههایِ کوفیان نبود که موتورِ محرکِ خروجِ امام گشت؛ بلکه «ارعابِ اموی» بود که امام را از حریمِ امنِ حجاز برون راند. حقیقت آن است که بنیامیه، امام را در «دوراهیِ شهادت» قرار داده بود؛ چه در حجاز میماند و چه به کربلا میرفت، دستانِ ناپاکِ تبارِ سقیفه، در پیِ ریختنِ خونِ پاکِ او بودند.
اما در این میان، هنرِ «امامِ تاریخی»، تبدیلِ این تهدیدِ مهلک به «رویاروییِ سرنوشتسازِ حق و باطل» بود. امام حسین علیهالسلام، این سناریویِ شومِ بنیامیه را به عرصهی تجلیِ نور تبدیل کرد. او با حضورِ خویش در کربلا، حقیقت را نه در پستوهایِ تاریکِ نفاق، که در بلندایِ تاریخ فریاد زد تا برای همیشه، ظلمتِ اصحابِ سقیفه را با پرتوِ هدایتِ خویش بشکند و بطلانِ سیاستِ اموی را به محاکمهی ابدیت بکشاند.
کربلا، نه مقتلِ امام، که مقتلِ مشروعیتِ بنیامیه است؛ جایی که «خون» بر «خنجر» پیروز شد و حقیقت، در اوجِ غربت، جاودانه گشت.


















